سفرنامه مشهد مقدس به روایت زهرا رباطی

چهارشنبه بیست وچهارم اردیبهشت سنه یک هزار و سیصد ونود و دو خورشیدی.
سوار بر رخشی سپید و لرزان به سرعت باد از دیار شاهرود به را افتادیم. جمعی از مریدان شاهرود بودیم به همراه مرادمان شیخ ناصری و اهل خانه و شیخ مهدوی و عیال نیشابوری. در ابتدا همه کویر بود و کویر بود و کویر. از کویرها گذشتیم و دور گشتیم. مریدان همه خسته و مشتاق به زیارتی که در راه بودی. ناگاه سرابی پدیدار گشتی و دیگر اثری از کویر نبودی. نه اینجا سراب نبودی. به باغ های انبوه و نهرهای روان و شهری بس زیبا بنام نیشابور رسیدیم. مریدان که همی یافتند که سراب نیست ،جامه ها بدریدندی و نعره ها کشیدندی و مدهوش گشتندی از زیبایی های این دیار. مرادمان به سوار رخش اشاره نمودندی که بر مزار شیخ بزرگمان خیام بران. چه بگویم از این شهر و نعمات و طعامش؟ از این دیار باصفا گذشتیم و چند فرسخی بعد به مقصدمان شهر رضا رسیدیم. مریدان همه به فکر طعام شب و بستر خواب بودندی. کاروانسرایی بنام آپادانا خوابگاهمان شدی و کبابی از طیور طعام شب اول اتراقمان. به طعام خورن مشغول بودندی که کاروانی از شیوخ آمدندی و آمدندی و آمدندی، گویی پایان نداشتندی، به گمانم عرب بودندی و به زیارت رضا آمده بودندی. سپس عده ای از مریدان راهی حرم شدندی و عده ای دگر در خواب تا سحرگاه. روز دوم سفر آغاز گشتی و همه مریدان و مرادان به طعام صبح آمدندی و پس از آن تا نیمروز مریدان به بازارهای شهر و پاساژها رهسپار گشتندی و جیب ها خالی گشتی  و به وقت ظهر به حرم رضا رفتندی و زیارت و نماز ظهر و عصر به جا آوردندی. به ظهر طعامی خوردیم چه بگویم به گمانم کباب بود و دگر هیچ. به هنگام عصرما مریدان به همراه شیخ مهدوی سوار بر رخش عازم کوهسنگی گشتیم و در این هنگامه شیخ ناصری و اهل خانه در خواب ناز. در آنجا طعامی بنام بستنی تناول کردیم و  تفرجی کردیم و بازی پانتومیم و جرات وحقیقت برقرار و مردم آن دیار همه از دست ما بر سر کار. به اقامتگاهمان باز گشتیم و رخت ها عوض نمودیم و راهی حرم مطهر در شب لیله الرغایب گشتیم، آرزوهامان را به رضا و خدای رضا گفتیم و زیارتی و نمازی به جا آوردیم . مریدان از حرم دوان دوان به کاروانسرا بازرگشتندی که مبادا از کاروان شهر لهو لعب عقب بماندی. اول شامی بخوردیم دوباره از طیور، سپس راهی شهر و دیار لهو و لعب گشتیم. هندوانه ها بر دوش مریدان و دوان دوان به سوی اسباب لهو و لعب به راه افتادیم. مرادمان شیخ مهدوی عده ای از مریدان را بپیچاند و بر عده ای دیگر جواز اسباب لهو و لعب بخرید و سایر مریدان از جیب ها پول خرج کردندی و حسرت ها بر دل بماندی و شیخ مهدوی پول پرداخت نکردی. در سرای لهو و لعب بودیم که موبایل ها زنگ بخوردی و مادر مریدان از احوال دختران بی خبر و به گمانشان که آنها مشغول به ادعیه لیله الرغائب و غافل از اینکه به بازی مشغول و پول های نازین پدر خرج کردندی. پس از آن دوباره راهی حرم گشتیم و دوباره آرزوهایمان و دعاهایمان و رضایمان. روز بعد مریدان همه تا لنگ ظهر در خواب ناز فرو رفتندی وبعد از بیداری در انتظار ساعت نیمروز و در انتظار طعامی بس نیکو. وای بر من و همراهان من ، دوباره طعامی از طیور. به هر حال طعام بخوردیم و کوله بارهامان ببستیم و سوار بر رخشمان عازم شاهرود. در راه دوباره به بهشت نیشابور برفتیم و این بار به زیارت رد پای رضایمان، قدمگاه. از نیشابور و زیبایی هایش بسی کتاب ها باید نوشت . پس از آن دوباره کویر بود و کویر و دست اندازها و ترمزهای نابهنگام  سوار رخشمان. در سبزوار شهر سربداران برای نماز وطعام شب اتراق کرده و شامی ز نان و پنیر و عده ای هم فست فود بخوردندی و از ترس طوفان فرار را بر قرار ساختندی و عازم شاهرود گشتیم. در راه پسر مرادمان شیخ ناصری به نام امیر ارسلان ،طفلی خردسال، آوازها بخواندی و حرکات موزون بکردی و بیچاره در آخر با چای بسوختی و گریه ها کردی.در میانه راه شیخ مهدوی مریدان را بر سر کار گذاشتی و مریدان دست به قلم بردی و خاطرات این سفر و هرچه بر دل بود گفتندی و سپس از شیخ تحفه ها به یادبود گرفتندی و این پایان سفر خوش بودی و نیمه شب به مقصد برسیدیم. در پایان این مرید حقیر و دگر مریدان خشنود از این سفر و زیارت، از مرادان و سوار رخش سپاس ها گزاردندی و این خاطره بر دل برای همیشه حک کردندی و آرزوی سفر خوشی دیگر را در دل پروراندی.
زهرا رباطی
مرید کارشناسی ارشد هوش مصنوعی

Check Also

kisarir

ثبت نام سفر مشهد مقدس

باسلام به اطلاع دانشجویان محترم ستاد شاهد می رساند اردوی 3 روزه مشهد مقدس که …

7 comments

  1. خیلی عالی بود عالییییییییییییییییییییییییی
    کاش این اردو برای بچه های غیر ایثارگر هم بود

  2. مینا کربلایی

    متن جالبی بود بازم از این مطالب بذارید …کاش اطلاع رسانیتان برای اردوها بهتر باشه و اردو هم همگانی باشه .

  3. اردوی مشهد عالی بود گرچه به قول خانم رباطی پول شهر لهو و لعب بازنگشت. به امید شرکت اینجانب در اردوهای بعدی شما. و تشکر فراوان از زحمات آقا و خانم مهدوی و همچنین آقا و خانم ناصری و آرزوی سعادت برای این عزیزان.

  4. زهرا رباطی

    سلام به همه ی دست اندرکاران اردوی مشهد.سفر خیلی خوبی بود. از آقای مهدوی و همسرشون و همچنین آقای ناصری کمال تشکر داریم.رخسته هم نباشین.استی قول سفر شمال دادین.یادتون نره.

  5. معصومه مهدوی

    سلام حقیقتا سفر خیلی خوبی بود. اولش اصلا فکر نمیکردم که انقد جو خوب و صمیمی بینمون بوجود بیاد وازین که کلاس فیزیکمو پیچونده بودم یکم دلخور بودم !!!! اما بعدش با ماجرا هایی که خانم رباطی عزیز و خانم خجسته عزیز تو سفرنامه ذکر کردن واقعا خوش گذشت! وجود امیر ارسلان هم در این سفر بیادموندنی عاملی بر ماجراهای جالبو شاد شد خصوصا تو
    مینی بوس!!!
    منم از همگی تشکر میکنم وامیدوارم که تو سفرهای بعدی دوباره همسفرهای خوبی برای همدیگه باشیم!

  6. با سلام، واقعاً خوش گذشت، منم به نوبۀ خودم از دست اندر کاران محترم به خصوص جناب آقای مهدوی کمال تشکر رو دارم همینطور بقیه بچه ها. امیدوارم که این سفرهای دسته جمعی همیشگی باشه البته همراه با بستنی قیفی از همونایی که خودمون خریدیم. ما چمدونامون رو بستیم که ان شا الله یه سفر شمال هم مهمونتون باشیم همونجور که خودتون وعده داده بودید. با تشکر ویژه. در پناه حق.

    • زهرا رباطی

      آره ساره جون منم مثل تو چمدونامو بستم. ولی نمی دونم چرا بهمون خبر نمی دن که قراره کی بریم………..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *