حضور میان بچّه های شاهد و ایثارگر برایم حال و هوای خاصی داشت. فاطمه خجسته (بچه گیام)

حول و حوش ساعت 1:15 چهارشنبه مورخ 25/2/1392 با عجله خودم را به کاروان زیارتی مشهد مقدس دانشگاه رساندم.اولین باری بود که در مقطع ارشد با اردوهای دانشگاه همراه میشدم، حضور میان بچّه های شاهد و ایثارگر برایم حال و هوای خاصی داشت، تنها با دو نفر از اعضای گروه پیش از سفر سلام و علیک داشتم و تقریبا کسی را در بین جمع نمی شناختم. تعدادی از بچه ها از سفرهای سال های قبل ستاد شاهد، خاطرات شیرینی را بیان می کردن و در این بین با کنجکاوی خاصی به دنبال همسفر می گشتم، روی ام پی فور فایل صوتی دکلمه ی غزلیات حافظ با خوانش علی موسو گرمارودی رو به همراه دفتر یاداشتی با خود آورده بودم، تا در سفر چندان احساس تنهایی نکنم، هر چند پس از گذشت ساعتی چنان تحت تاثیر جو صمیمی و شاد محیط قرار گرفتم که در مسیر بازگشت، خاطرات شیرینی از حضور کنار تک تک بچّه ها در ذهنم نقش بست.
آقای ناصری از مسئولین امور فرهنگی و آقای مهدوی از مسئولین ستاد شاهد و ایثارگر دانشگاه به همراه خانواده های محترمشان سرپرستی اردو رو به عهده داشتن. دو بزرگوار با خوشرویی و ملایمت رنج سفر را به جان خریدن و تا لحظه ی آخر محیط سفر را شاد و صمیمی نگه داشتن.
اولین فرصت گرم گرفتن با اعضا پس از اولین توقف به منظور صرف چای و میان وعده برایم امکان پذیر شد. بیش از هر چیز دوست داشتم همبازی امیر ارسلان دوساله، پسر شیرین و دوست داشتنی آقا و خانم ناصری باشم، کنجکاوی کودکانه اش برایم لذت بخش بود، مثلا با شادی خاصی پسرکی را که سوار اسب بود تماشا می کرد و در عین حال می ترسید، در طول سفر هر کدام به شکلی با امیر ارسلان بازی می کردیم، او برایمان دست میزد و با لحن کودکانه اش شعر می خواند و… ذوق و شوق امیر ارسلان در مراکز خرید و مکان های تفریحی و… مرا به یا زمانی می انداخت که برادم حدودا دو ساله بود، شیطنت می کرد، بهانه می گرفت و… و بی اختیار از تماشا کردن معصومیت کودکانه اش لذت می بردم.
در کل برنامه های اردو طوری چیده شده بود که در عین هماهنگی و اطلاع رسانی جمعی همواره با برنامه ای ویژه و غیر منتظره از جانب آقای مهدوی مواجه میشدیم، اولین برنامه ی ویژه و غیر منتظره بازدید از مزار عطار و خیام در شهر زیبای نیشابور بود. پیش از بازدید حدود 20 دقیقه ای را در کنار مزار دو تن از نوادگان امام موسی بن جعفر(ع)، به زیارت گذراندیم. در حال پیاده روی به سمت مزار خیام بودم که مجسمه ی گربه ای کتابخوان در یکی از مغازه های اطراف توجه ام را به خودش جلب کرد… جایش مابین کتاب های کتابخانه ی کوچک ام خالی بود!!! پس از خریدنش خودم را به بچه های گروه رساندم که گرد مزار خیام جمع شده بودند و عکس یادگاری می گرفتند. کم کم هوا تاریک میشد و نورافکن های آن اطراف حالتی زیبا و روحانی به آرامگاه این شاعر و فیلسوف گرانقدر بخشیده بود.
حدود یک ساعت با مشهد فاصله داشتیم و همگی کمی خسته بودیم و کم کم گرسنگی عالب میشد، هر چند از پیش شام در هتل برایمان تهیه دیده شده بود، اما بوی نان داغ تازه هوش از سرمان ربود، این بود که نان داغ و پنیر گرفتیم و میان وعده ای دلچسب در مینی بوس صرف شد که با شوخی و خنده همراه بود.
به دروازه ی مشهد که نزدیک میشدیم حال و هوای خاصی داشتم، از آخرین سفری که با بچه های شاهد و ایثارگردر مقطع کارشناسی ام به مشهد آمده بودم چهار سال می گذشت. بغض دلتنگی و گلایه از کم سعادتی خودم برای زیارت امام، به سراغم آمده بود! بچّه ها با ذوق و شوق خاصی برنامه های زیارتی و تفریحی را مرور می کردن. کم کم گنبد طلایی نمایان شد و موج شادی در سینه ام موج میزد، گویی دوباره به دیدار دوستی قدیمی فراخوانده شده بودم…
به هتل که رسیدیم، پیش از پیاده شدن از مینی بوس، تذکراتی راجع به رفت و آمد، ساعت صرف غذا و… داده شد.پس از گرفتن کلید اتاق ها و مستقر شدن در آن ها، شام را در کافی شاپ هتل صرف کردیم و با چند تن از بچه ها برای عرض سلام پیاده به سمت حرم به راه افتادیم.اولین باری بود که مشهد را چنین خلوت می دیدم، سکوت خیابان های نزدیک حرم آرامشی خاص به همراه داشت… به پنجره ی فولاد که رسیدیم، باز هم از یکی از خدام دلیل تبرک داشتن آن محل را پرسیدم… هر بار یادآوری و فرا گرفتن نکات احتمالی تازه ای در باب آشنایی با حرم امام رضا(ع) برایم لطف و آرامشِ خاصی دارد، پس از زیارت، ساعتی را در حیاط حرم گذراندیم، خنکای حیاط حسی روحانی و خاص در قلبم پدید آورد، ساعت حدودا 1 صبح بود که به هتل بازگشتیم تا کمی استراحت کنیم. تعدادی از بچه ها شب را در هتل استراحت کرده بودن، که فردا برای اقامه ی نماز صبح خود را به حرم برسانند.
26/2/1392
صبحانه ی هتل از ساعت 7 تا 9:30 صبح سرو میشد، ساعت 8:10 دقیقه بود که به رستوران هتل آمدیم و با چهارتن از بچّه ها قرار گذاشتیم صبح آن روز را برای خرید سوغات به مراکز خرید برویم و برای زیارت و اقامه ی نماز ظهر خود را به حرم برسانیم. آقای مهدوی اعلام کردن ساعت 3:30 بعدازظهر؛ همه در لابی هتل جمع شوند تا به گردش دسته جمعی برویم.
اولین باری بود که بازار رضا را اینچنین خلوت می دیدم و حقیقتا برایم باور کردنی نبود…، ظهر حرم آرام و دلچسب سپری شد و پیش بینی می کردیم شب هنگام حرم از جمعیت مملو باشد چرا که شب لیلۀ الرغائب در پیش بود. ناهار در ساعت 12 تا 15 سرو میشد، ساعت حدودا 2 بعدازظهر بود که با یکی از دوستان، خودم را برای صرف ناهار به هتل رساندم. سفر با مینی بوس خسته ام کرده بود و این تنها عیب کوچک سفرمان بود که همین عیب نیز خالی از لطف نبود چرا که بودن کنار یکدیگر، تمام مدت جو اردو را یکپارچه و هماهنگ حفظ کرده بود، در عین حال اگر با قطار عازم میشدیم فرصت بیش تری برای استراحت وجود داشت و از زمان اردو و برنامه های متنوع اش بیش تر استفاده می کردیم…
وقتی شنیدم، روز پنج شنبه آقا و خانم ناصری در بیمارستان برای مداوای امیر ارسلان به سر می بردن و با این حال باز هم خم به ابرو نیاوردن و سعی در حفظ محیط شاد و آرام اردو داشتن… کمی شرمنده شدم که تا این حد از سفر با مینی بوس آزرده بودم…
عصر آن روز، در ابتدا حتی فکر به گردش دسته جمعی اشک به چشمم می آورد، چرا که دلم می خواست پس از استراحت برای نماز مغرب به حرم بروم، اما گردش آن روز هم خالی از لطف نبود، پس از مشورت و رای گیری عاقبت به کوه سنگی رفتیم، پارکی سرسبز و زیبا بود، خانواده های زیادی بر روی حصیر نشسته بودن و از فضای پارک لذت می بردن، از سر و وضع تعدادی مشخص بود وضع مالی چندان مناسبی ندارن و مسافر هستن، از گرمای طاقت فرسای ظهر و تحمل زن و بچّه ها قلبم به درد آمده بود، ناخواسته زیبایی و تجمل بنای رستوران را با سادگی سر و وضع تعدادی از مسافرین پارک مقایسه می کردم، به اتاق های خالی هتل هایی فکر می کردم که در سرتا سر شهر وجود داشت و این مردم حتی برای یک شب، فکر ماندن در آن اتاق ها، حتی به ذهنشان خطور نمی کرد… چند ساعتی به بازی و تفریح گذشت بیش از هر چیز از تماشای فواره ی وسط پارک لذت بردم که رنگین کمان زیبایی پدید آورده بود، موقعیتش با چرخش فواره تغییر می کرد، نیم ساعتی روی پله های نزدیک حوض بزرگ پارک نشستم و از منظره ی مقابلم لذت بردم خنکای دلچسب پله ها گرما و خستگی را از تن دور می کرد، بستنی سنتی خوش طعمی مهمان شدیم، شب آرزوها نزدیک بود و بچه ها یکپارچه اصرار می کردن به پارک ملت بروند، آقای مهدوی کمی مردد بود، اما به خاطر اصرار بچه ها بعد از کمی تامل پذیرفتن بعد از نماز و صرف شام کسانی را که مایل بودن تا پارک همراهی کنن و پس از آن بچّه ها را به حرم برسانند تا در مراسم شب آرزو ها شرکت کنند. این بود که اولین آرزوی آن شب گروه به طور دسته جمعی برآوده شد!
حرم و خیابان ها نسبت به شب قبل مملو از جمعیت شده بود، در صحن انقلاب جمعیت موج میزد، به سختی وارد حرم شدیم، پس از زیارتی کوتاه به زیر زمین حرم رفتیم، حال و هوای روحانی زیرزمین و عطر خنک آن فضا آرامم کرد، کم کم خستگی غالب میشد و بعد از خواندن نماز صبح خواب آلود به هتل بازگشتیم.
27/2/1392
وقتی برای صبحانه صدایمان زدن باورم نمیشد ساعت 9 صبح شده، هنوز به دلیل کم خوابی کمی سرگیجه داشتم. قرار بود ساعت 2 بعد از ظهر آن روز به سمت شاهرود باز گردیم، فکر بازگشت و خداحافظی با امام رضا(ع) قلبم را به درد می آورد. به پیشنهاد دوستم از سمت بازار مرکزی برای آخرین بار به حرم رفتیم، روز جمعه بود و نزدیک ظهر حرم از جمعیت موج میزد، هنگام اقامه ی نماز جمعه بود و درب های اصلی حرم بسته میشد، پس از سلامی کوتاه دوباره به زیر زمین حرم رفتیم که بتوانیم تا حول و حوش ساعت 1:30خودمان را به هتل برسانیم، حسّی دلچسب پس از زیارت به سراغم آمد که آرامبخش و دلگرم کننده بود، آخرین نگاه به گنبد طلا هم تنها عرض سلامی به امام علی بن موسی الرضا(ع) بود و آرزوی زیارتی دوباره بود…
در مسیر بازگشت از مکان تاریخی قدمگاه در شهر زیبای نیشابور دیدن کردیم، بنای سنتی و محیط سر سبز آن مکان، اولین چیزی بود که در قدمگاه توجه ام را به خودش جلب کرد. دو دلیل برای اهمیت آن بنای زیبای تاریخی بر روی تابلویی ذکر شده بود، یکی جای قدم مبارک امام رضا(ع) که بر روی سنگی سیاه رنگ حک شده بود و دیگری چشمه ای که به امر خدا به دست آن حضرت برای گرفتن وضو و برپایی نماز شکافته شده و تا به امروز باعث آبادی آن مکان و ساکن شدن جمعیت در آن ناحیه شده بود.
پس از بازدید مکان دور هم نشستیم و باز هم ساعتی به صرف چای و گفتگو و گرفتن عکس یادگاری سپری شد، خاطره ی شیرینی از میوه ی ریواس در ذهنم ثبت شد، تعدادی از بچه ها آن را می شناختن و تعدادی هم نه، طعم شیرین و ترش آن را هنوز زیر زبان احساس می کنم. مینی بوس که به راه افتاد خوابم برد، وقتی بیدار شدم به سبزه وار رسیده بودیم. برای اقامه ی نماز و خوردن شام پیاده شدیم و در یکی از پارک های سبزه وار نزدیک مسجد زیر انداز انداختیم و برای آخرین بار گروه 18 نفری ما در محیطی شاد و سرسبز گرد هم جمع شدند.
حدودا صد و پنجاه کیلومتر با شاهرود فاصله داشتیم که آقای مهدوی مسابقه ی نوشتن گزارش سفر رو مطرح کردن، این بود که من و پنج شش نفر از بچّه ها تصمیم گرفتیم که هر کدام گوشه ای از خاطرات سفر را به زبان خودمان بنویسیم که اتفاقا یکی از بچّه ها به زبان طنز، داستان سفر جالبی نوشت و من هم به نوبه ی خودم این خط خطی ها را بر روی کاغذ به یادگار گذاشتم.
در کل سفری شیرین و به یاد ماندنی بود. امیدوارم باز هم سعادت زیارت امام رضا(ع) و حضور در کنار جمع بچّه های ستاد شاهد و ایثارگر فراهم شود.
فاطمه خجسته(بچه گیام)

Check Also

kisarir

ثبت نام سفر مشهد مقدس

باسلام به اطلاع دانشجویان محترم ستاد شاهد می رساند اردوی 3 روزه مشهد مقدس که …

2 comments

  1. زهرا رباطی

    خیلی عالی بود. ازاستعداد خانوم خجسته باید بیشتر استفاده بشه.

  2. معصومه مهدوی

    هردو متن هرکدوم به یک نحو جالب و صد البته جذاب جزئیات این سفر بیادموندنی رو نوشتن من همینجا از خانم ها رباطی و خجسته تشکر میکنم
    و همینجا ازشون در خواست همکاری بیشتر در سایت ستاد شاهد kisar.ir
    رو تقاضا دارم .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *